|
تا آخرین ستاره شب بگذراندم-----------------ساز دهانی لب معشوق می زدم. سینا نظری نیا
|
||||
درود بر دوستان خوبم.
تلاش بر این دارم تا نوشته های پیش از"شعر"م را تمام پارسی بنگارم. اگر شما ایرادی در آن پیدا نمودید به من برسانید تا هم من چیزی آموخته باشم و هم در نوشته های خود درست کنم. همچنان از جهت نبودم پوزش می خواهم. و همچنان امید بر این دارم که از این"شعر"م لذت ببرید. باز هم پوزش می خواهم. در حد توان من بود.
باز آی که دست من و زلفت سر و جانست
باز آی که این عشق جدا از همگانســــــــــــت
باز آی که معشـــــــوق دلم چشم تو باشد
باز آی که بوی تو به از کل جهانــــــــــــــــــست
باز آ که صدای دفم از دســــــــــت تو باشد
عاشق شدگان عشق پر از سود و زیانســـــت
دنیای من از سوره ی اخــــــــــلاص بر آمـد
الحمد و سپس شکر که معشوق همـــــانسـت
آواز من و نــــــــــــــــاز تو ای دلـــبر طـــنـاز
این عشق من و چشم تو بی شک و گمانسـت
باز آی که چشـــــم تو همان چشمه کوثـر
این شعر بدون تو پر از چون و چنانســــــــــــــــت
باز آ که اذان ســـــــــــحرم وقت نگاهســت
باز آی که خورشید همان در گرانســـــــــــــــــــت
من از دل خورشـــیدم و از شعله نســـوزم
از آتش عشقت دل من در فورانســــــــــــــــــــت
هر کس که تو را یافت چه گوید به جز از تو
در وصف تو ابیات همه از دل و جانســــــــــــــــت
سینا نظری نیا
+ نگاشته شده درشنبه 9 شهریور1387ساعت 2:20 قبل از ظهر به قلم سینا نظری نیا |