تبليغاتX
بدون مرز

بدون مرز

تا آخرین ستاره شب بگذراندم-----------------ساز دهانی لب معشوق می زدم. سینا نظری نیا

HOMEPAGE

E-MAIL

NA-MOTENAHI

به قالی دست بافت دست کشیدم...

گل های ختایی و عباسی دور دستم پیچیدند و بالا آمدند...

پاهایم در نرمای سرخ ترنج تا مچ فرو رفت...

گل های ریز حاشیه دورم حلقه زدند و مرا به آغوش کشیدند...

فرش...

گفتم:

آخرش چند؟

 

 

+ نگاشته شده درچهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 7:18 بعد از ظهر به قلم سینا نظری نیا |


مکعب برگشت به کره گفت:

تو در هیچ زمینه ای اعتقاد مشخصی نداری،

جهت گیری نکردی.نسبت به همه چیز و همه کس با ملایمت برخورد می کنی،

هیچ وقت حرف تند و تیزی نمی گویی.

من مطمئن هستم که تو با این روش نمی توانی  راه را به آخر برسانی .

همین مدارا دست و پایت را میبندد.

 

کره گفت:

تا پائین کوه مسابقه بدهیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.....

 

+ نگاشته شده درسه شنبه 9 مرداد1386ساعت 11:0 قبل از ظهر به قلم سینا نظری نیا |


theater

وسط سالن تئاتر،

درست وقتی که همه محو تماشای نمایش بودند،

از جایش بلند شد،

اشکهایش را پاک کرد و فریاد زد:

"خر خودتی.من که میدونم اینا بازیه..."

این حرفش به تئاتر رومئو و ژولیت هم می ارزید...  .

 

 

+ نگاشته شده درچهارشنبه 27 تیر1386ساعت 7:36 بعد از ظهر به قلم سینا نظری نیا |


 تنهایی

و خاطره ناقوسی است که در تنهایی به صدا در می آید...

+ نگاشته شده درسه شنبه 26 تیر1386ساعت 6:11 بعد از ظهر به قلم سینا نظری نیا |


 

توی سنگر دراز کشیده بود.

پروانه ای روی مگسک نشست.

زل زد به پروانه و یادش رفت که شلیک کند.

 

 

 

 

پشت کامپیوتر نشسته بود.

پروانه ای رو مونیتور نشست.

خیره شد به پروانه و یادش افتاد زمانی عاشق بوده است.

 

 

 

روی نیمکت نشسته بود.

پروانه ای رو دسته عصایش نشست.

یادش رفت پیر شده،بلند شد و دنبال پروانه دوید.

+ نگاشته شده درسه شنبه 26 تیر1386ساعت 5:41 بعد از ظهر به قلم سینا نظری نیا |


خدا چه جوریه؟

دختر کوچولو از چند وقت بعد از تولد برادرش پا تو یه کفش کرده کهبا او تنها باشد.

پدر و مادرش زیر بار نمی رفتند.آخه می ترسیدند او هم مثل بیشتر دختر های چهار پنج یاله حسودیش بشود و بلایی سر بچه بیاورد.منتهی او هیچ نشانه ای از حسادت از خودش بروز نمی داد و با برادرش خیلی مهریان یود.دست بردار هم نبود و هر روز که می گذشت بیشتر اصرار می کرد.

عاقبت پدر و مادر کوناه آمدند و گذاشتند چند دقیقه با بچه تنها بماند.

دختر کوچولو با خوشحالی رفت توی اتاق نوزاد و در را بست.

لای در کمی باز ماند و پدر و مادر کنجکاو می توانستند او را ببینند.

دختر کوچولو آهسته رف طرف نوزاد،

صورتش را به صورت او چسباند و پچ پچ کنان پرسید:

نی نی جون،به من بگو خدا چه جوریه.من داره یادم میره...

+ نگاشته شده درسه شنبه 26 تیر1386ساعت 4:53 بعد از ظهر به قلم سینا نظری نیا |


lang="fa">استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع و نام نویسنده مجاز است بدون مرز .