|
تا آخرین ستاره شب بگذراندم-----------------ساز دهانی لب معشوق می زدم. سینا نظری نیا
|
||||
از بابت شعر قبلی ببخشید. ولی این شعر رو هم خودم و هم بابا دوست داریم!فکرم نمیکنم اشکال وزنی داشته باشه! اگر جایی مبهم بود یا اشکال داشت بگین تا دفاع یا تصحیح کنم. ممنونم دلم با گریه می خندد،سر و سویی دگر دارد در این گرد و غبار و مه، هوایی تازه تر دارد دلم چشمک زنان در رو به روی چشم مشکینش دلم گویا به چشم یار،منظور و نظر دارد عروسک ها نمی گریند و چشم خشکشان خیس است عروسک هم ندانسته ز اسرارم خبر دارد همه صبح و شب و روزم،همه معمول و معمولی دلم این حال را انگار در وقت سحر دارد دل من دل ندارد تا به دست دوست بسپارد ولی دل هم جگر دارد و هم خون جگر دارد نمی دانم که از چشمش بگویم یا شب زلفش شبش مشکیست اما سرخی شور و شرر دارد همه افعال و فاعل ها،مفعولی ز خود دارند که این عاشق ز فعل عشق فعلی نا گذر دارد سینا نظری نیا
سلام دوستان
+ نگاشته شده درشنبه 7 دی1387ساعت 12:3 بعد از ظهر به قلم سینا نظری نیا |