|
تا آخرین ستاره شب بگذراندم-----------------ساز دهانی لب معشوق می زدم. سینا نظری نیا
|
||||
سلام
در اول خلـــــــــقت که مرا روح ندادند دور از همه شان بودم و اندوه ندادند سهم من از این زندگی سبز بود عشق راهی که به سوی غم مفــتوح ندادند امید وارم خوشتون بیاد حالا دومیش انگار که محکوم به ماندن شــده ام از کیش ترانه ها و خواندن شده ام انگار که سالیان سال خواهم زیست مجـــبور به قـــلب را تپاندن شده ام سینا نظری نیا
+ نگاشته شده درشنبه 10 فروردین1387ساعت 2:45 بعد از ظهر به قلم سینا نظری نیا |
سلام
عیدتون مبارک بازم از غیبت طولانیم عذر خواهی می کنم.ایشالله تو همین نوروز چند بار آپ می کنم.از نظراتتون هم ممنون. دوش تا صبح همی سلطان جاویدان بــــــــــدم می پرست و خود به خود در میکده چرخان بدم با نـــــــمازی از لب و شـــــــعری زدل رقص کنان با نوایی از دل زار و غم هـــــــــــــــجران بدم در پی تیماری خونـــــــین دلان و عـــــــــــاشقان واژه واژه شـــــــــعر را درمان بدم سامان بدم در میان واژه ها جــــــــــوینده نا یابنـــــــــــده بود در پی پیدای آن طــــــرح مــــــه تــــابان بدم با کلامی از دف و دیـــــــوانگی و عاقــــــــــــــــلی در پی نام بـــــــهار در فصل پائـــــــــیزان بدم گر مسلمانی است عشق و عاشق و مستانگی من خودم اسلام و پس ایمان بدم قرآن بدم در میان شـــــــــعر ها و واژه ها و بیــــــــــــــت ها در پی پیدای شـــعری ما سوالانـــــسان بدم
+ نگاشته شده درپنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 2:40 بعد از ظهر به قلم سینا نظری نیا |