تبليغاتX
بدون مرز

بدون مرز

تا آخرین ستاره شب بگذراندم-----------------ساز دهانی لب معشوق می زدم. سینا نظری نیا

HOMEPAGE

E-MAIL

NA-MOTENAHI

theater

وسط سالن تئاتر،

درست وقتی که همه محو تماشای نمایش بودند،

از جایش بلند شد،

اشکهایش را پاک کرد و فریاد زد:

"خر خودتی.من که میدونم اینا بازیه..."

این حرفش به تئاتر رومئو و ژولیت هم می ارزید...  .

 

 

+ نگاشته شده درچهارشنبه 27 تیر1386ساعت 7:36 بعد از ظهر به قلم سینا نظری نیا |


 تنهایی

و خاطره ناقوسی است که در تنهایی به صدا در می آید...

+ نگاشته شده درسه شنبه 26 تیر1386ساعت 6:11 بعد از ظهر به قلم سینا نظری نیا |


 

توی سنگر دراز کشیده بود.

پروانه ای روی مگسک نشست.

زل زد به پروانه و یادش رفت که شلیک کند.

 

 

 

 

پشت کامپیوتر نشسته بود.

پروانه ای رو مونیتور نشست.

خیره شد به پروانه و یادش افتاد زمانی عاشق بوده است.

 

 

 

روی نیمکت نشسته بود.

پروانه ای رو دسته عصایش نشست.

یادش رفت پیر شده،بلند شد و دنبال پروانه دوید.

+ نگاشته شده درسه شنبه 26 تیر1386ساعت 5:41 بعد از ظهر به قلم سینا نظری نیا |


خدا چه جوریه؟

دختر کوچولو از چند وقت بعد از تولد برادرش پا تو یه کفش کرده کهبا او تنها باشد.

پدر و مادرش زیر بار نمی رفتند.آخه می ترسیدند او هم مثل بیشتر دختر های چهار پنج یاله حسودیش بشود و بلایی سر بچه بیاورد.منتهی او هیچ نشانه ای از حسادت از خودش بروز نمی داد و با برادرش خیلی مهریان یود.دست بردار هم نبود و هر روز که می گذشت بیشتر اصرار می کرد.

عاقبت پدر و مادر کوناه آمدند و گذاشتند چند دقیقه با بچه تنها بماند.

دختر کوچولو با خوشحالی رفت توی اتاق نوزاد و در را بست.

لای در کمی باز ماند و پدر و مادر کنجکاو می توانستند او را ببینند.

دختر کوچولو آهسته رف طرف نوزاد،

صورتش را به صورت او چسباند و پچ پچ کنان پرسید:

نی نی جون،به من بگو خدا چه جوریه.من داره یادم میره...

+ نگاشته شده درسه شنبه 26 تیر1386ساعت 4:53 بعد از ظهر به قلم سینا نظری نیا |


lang="fa">استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع و نام نویسنده مجاز است بدون مرز .